آلیسیا شانزده ساله است و همه چیز در زندگیاش در حال تغییر است. پس از سالها زندگی با همان دوستان در بوئنوس آیرس، به والهدیویا میرود. آلیسیا درمییابد در جایی که «هیچکس او را نمیشناسد» فرصت reinvent شدن دارد. با دوستان جدیدش میخواهد مراسم پانزده سالگی را پشت سر بگذارد: شورش علیه والدین، آشوب جنسی و مواد مخدر، عشق، غم و ناامیدی.