بهتیار اولمز در قبرستان پدرش کار میکند. او راننده یک وسیلهٔ حمل جنازه است و تا پایان عمر نمیخواهد این کار را انجام دهد. او پیشنهاد دوست قدیمی را میپذیرد و تمام سرمایه پدرش را با امید فراوان واریز میکند. او میفهمد فریب خورده است و در حین رانندگی خودرو جنازه در انتهای زندگی با خشم از دست دادن رویاها و دارایی پدرش، تخم پرنده شتری را که به عنوان یادگاری از دوست قدیمی داده شده است کنار میاندازد. این تخم به بارهای زیادی میخورد که زندگی بهتایا اولمز را به کلی تغییر میدهد. پس از آن، او مجبور میشود زندگی ریفات چارکار، پدر مافیای مشهور را زندگی کند که به پزشکی شباهت دارد.