پیانگاوم با تعصب کهنهٔ خود چنان کور بود که عشق زندگیاش را در برابر خود میدید اما تقریباً فرصت بودن با مردی که دوستش دارد را از دست داد. کن تصمیم گرفت به تایلند به همراه بهترین دوستش یوث برود، اما به خانه فراخوانده شد چون خانوادهاش ورشکسته بود. کن میخواست از ارثیهاش پول قرض بدهد اما باید ازدواج میکرد تا بتواند پول را بگیرد. برای کن این مشکل نیست زیرا به خواهر یوث، پیانگاوم، دل باخته و حاضر است با او ازدواج کند تا به خانوادهاش کمک کند. با این حال، پیانگاوم به تمام قفقازیها نفرت داشت زیرا عمهٔ گرامیاش از قلب شکسته به دلیل شوهر قفقازی عمهٔ او درگذشت. در حالی که کن سعی میکرد نشان دهد چقدر دوستش دارد، او را از عشق دور میکرد تا اینکه کار از کار گذشته بود.