امیدا گرررو، مادری تنها است که به عنوان معلم در دو مدرسه دولتی و مدرسه ممتاز کار میکند تا برای فرزندان نوجوانش پدرو و پاتریشیا مخارج را تأمین کند. ریکاردو آلیگرا، پدری متأهل با دو فرزند کوچک، مأمور اینترپول در لسآنجلس است و برای دستگیری سرقتچی جواهرتی فاسد معروف به «سایه» در مدرسه خصوصی که امیدا در آن کار میکند نفوذ میکند و به عنوان معلم پسر خلافکار ظاهر میشود. امیدا و ریکاردو پس از جدایی بیست ساله دوباره به هم میرسند و برای از سرگیری عشقشان تلاش میکنند.