آکیوا و شلوم شتیسل، پدر و پسر، بر روی بالکنی کوچک نشستهاند که خیابانهای محله گئولا در اورشلیم را تماشا میکند. یک سال از مرگ مادر گذشته است. همه فرزندان دیگر خانه را ترک کردهاند و تنها شلوم و آکیوا باقی ماندهاند - با هم دعوا میکنند، آشتی میکنند و به خود و بقیه جهان میخندند. همه چیز زمانی تغییر خواهد کرد که آکیوا با الیشوا ملاقات کند.