داستان دربارهٔ کوم است دختری جوان که با مادربزرگِ خود کِی بزرگ شده و مادرش دچار فراموشی است. آنها از حمایت گرو سومپون که مالک مدرسهای است برخوردارند. کِی در روزی که گرو سومپون برای برادر بزرگترش جشنی میگرفت بیهوش میشود و در این میان کوم را به دست میدهد. او را به بانکوک میبرد تا به دوستی به نام رونسان رتانادچاکورن بسپارد تا از او مراقبت کند و تحصیلی برابر با دختران روندهٔش به او بدهد، اما در حقیقت رونگسان و همسرش با کوم رفتار خوبی ندارند. در نهایت عشق بین رونگسان و کوم شکوفا میشود اما عشق میان این دو که به نظر مینامطبوق میرسد چگونه به پایان میرسد؟