مردی میانسال به نام ویکتور سالها پیش مجبور شد به ایتالیا برود تا از آزار و اذیت فرار کند. زندگی او در خارج به خوبی برقرار است: پول وجود دارد، کار رقابتی است، و پاستا کاربونارا و پیتزا با انبوهی از پارمزان فراوان است. با این حال، ویکتور تصمیم میگیرد به روسیه بازگردد. او همسری و سه فرزند دارد که در ۲۵ سال گذشته به طرز غیرقابل باوری بزرگ شدهاند و پدرش تنها در عکسهای بالکن مادرش دیده میشود. برنامه ویکتور به اندازه یک ساعت سوئیسی قابل اعتماد است: برقراری ارتباط با فرزندانش، صحبت با همسرش و از بین بردن مردی که باعث شد زندگی او ۲۵ سال پیش به سمت پایین برود. خانواده از ظهور ناگهانی کشیش ناامید میشوند. بچههای تندزبان او را نمیپذیرند، اما به سرعت متوجه میشوند که پدرشان ثروتمند است و هر یک از آنها به طرز نامناسبی در آستانه ورشکستگی مالی قرار دارند.