"میدانم! راهب میشوم!" آکاکامی آکمیستو روزها و شبهایش را صرف مطالعه و کار پارهوقت کرده تا از خانوادهاش که به خاطر خیانتهایش معروف است، دور شود. یک روز، او در نگاه اول عاشق دختری به نام آوبا یوزوکی میشود و ناگهان در آرزوهای دنیوی غرق میشود. او امیدوار است که با ژنهایش مبارزه کند و زندگیای زاهدانهتر داشته باشد، بنابراین به یک معبد میرود... فقط برای اینکه متوجه شود که این یک صومعه پر از دختران زیباست! داستانی جدید از زندگی معبدی سه تریپلت دوستداشتنی و دو فرد زیبا که از دیگران بهرهبرداری میکنند، آغاز میشود!