دوم، یک باریستا در کافهای که در آستانه تعطیلی است، یک پیشنهاد شغلی غیرمنتظره دریافت میکند. این پیشنهاد از یک مشتری دائمی کافه به نام خاتا است که قهوهای سفارش میدهد که هرگز نمینوشد. شغل در یک موزه عجیب است که فقط بعد از غروب آفتاب باز است. با گزینههای محدود، دوم پیشنهاد خاتا را میپذیرد.
در روز اولش، یکی از کارمندان به او میگوید که موزه جن زده است. ناظر از ورود به منطقه ۱۶ منعش کرده، اما دوم وسوسه میشود که وارد شود. خاتا سعی میکند آسیب را کنترل کند، اما دوم به طور ناخواسته چیزهایی را بیدار کرده و تقریباً همه چیز درون موزه موفق به فرار میشود. دوم مسئولیت را بر عهده میگیرد و با خاتا سعی میکند آنچه را که گم شده پیدا کند تا به مکانهای خود بازگرداند.