آلیسا تنها پانزده ساله است و معلمانش از فرستادن مادرش به مدرسه خستهاند، در حالی که مادر آلیسا نمیتواند درک کند چه اتفاقی برای فرزندش میافتد. آلیسا در نهایت میآموزد چه چیزی سالها از او پنهان شده است: او بهزودی کاملاً نابینا میشود. او تصمیم میگیرد تا هر چه میتواند زنده بماند و به دنبال رؤیای زندگی در شهر بزرگ و زیبا باشد. اما بهزودی توهمات نوجوانی آلیسا با واقعیت و استراتژی مادرش برای وانمود کردن اینکه همه چیز خوب است، به احتمال زیاد منجر به فاجعه میشود.