در دل زمستانی سرد و خاموش، مردی تنها به نام رازی وظیفهای عجیب بر عهده دارد: پاککردن یخ از سطح دریاچهای که هر شب از نو شکل میگیرد تا روشناییِ روز را حفظ کند. هر شب، با صدای زنجیر آسانسور قدیمی و نفسِ باد، او به میان مه و مهربانیِ سکوت میرود و با چوبی ساده و دقتی استادانه، لایهای به لایه یخ را جدا میکند تا خطوط روشنِ زیرین نمایان شوند. اما هر بار که به سطح آب نزدیک میشود، یادگارِ گذشتهاش را در نگاهِ سردِ یخ میبیند: روستا از ازدواجِ غیرممکنِ دو جوانِ کلاسیکِ یخساز و آتشپختنِ ماهیها ساخته شده بود. رازها به آرامی در قالب قوطیهای ابدی زیر یخ پنهان شدهاند و رازی که تنها با پاککنندهٔ یخ فاش میشود، این است که یخ هرگز فقط یخ نیست؛ بلکه خاطرهها و آیندههایِ گمشدهاند. با هر چرخشِ شانههایش، نه تنها یخ بلکه زمان نیز میشکند و رازی کهنه به روشناییِ روز میرسد. در پایانِ ماجرا، رازی کهنه با نورِ آفتابِ صبحگاهی حل میشود و روستا به شکوهِ تازهای از پیوستگیِ انسان و طبیعت دست مییابد.