داستان در مدرسهای معتبر اما سختگیر به نام ایانستیتوتو ویدال روایت میشود. مالک سختگیر آن، جولیای ویدال، روزی مهربان بود اما اکنون به زنی تعببی تبدیل شده است؛ پس از مرگ شوهر و دخترش، لارئیل. نوهاش آنّا که دختری بهشدت مهربان و باهوش دهساله است نیز از این حادثه تاثیر پذیرفته و با تیزی موسیقی و توان حرکت دادن اشیا با ذهن، وجود دارد. پدر بیاخلاق آنّا، فریسکویو کاپریستان، از موقعیت استفاده کرده تا مدرسه را سرقت کند. رسیدن به موقع از عمو آنّا، سالوادور، آماندا و فرزندخواندهشان همه چیز را تغییر میدهد. زندگی سرد و تنها آنّا به رخدادهایی شگفتانگیز با طنز، هیجان، موسیقی و شگفتیهای پرشور تبدیل میشود.