اولی و نورا رابطه نزدیکی دارند اما اولی همواره از تصمیم برای تعهد به رابطه مشترک فرار میکند. روزی صبح، اولی در طول بازدید از بندر در ایلب دچار سکته میشود و با دشواری خود را از شهر عبور میدهد تا به اتاق مطالعه کتابخانه که نورا کار میکند برسد. در دقیقه آخر، آمبولانس اولی را به بیمارستان میبرد. در این وضعیت نورا غافلگیر میشود. وقتی با ابتکار دوستش وا اینا چند چیز از آپارایش برای اولی میبرد، تلفن سلولی به صدا در میآید. در سمت دیگر صدای زنی ناشناس است که آوازی عجیبی آشنا به نظر میرسد ...