این داستان در اوایل قرن بیستم در یک جزیره یونانی دیستوپیایی اتفاق میافتد. هادولا، زنی بیوه که در سنین جوانی همسرش، ایوانیس فرانگکوس، را از دست داده، زنی است که یاد گرفته چگونه در یک جامعه مردسالار و به شدت پدرسالار زنده بماند. هادولا بار سنگینی را در درون خود حمل میکند. مانند یک چوب دستی که از مادرش و نسلهای قبل به او منتقل شده، او باید تحقیر و تخفیف زنان را بپذیرد. هادولا واکنش نشان میدهد. انقلاب داخلی او به زودی نمایان میشود. قربانیان خشم او دختران کوچک جزیره هستند که او آنها را از بار اجتماعی و اقتصادی که وجودشان به همراه دارد، آزاد میکند. اقدامات او او را با قانون روبرو میکند. او خانهاش را ترک کرده و به پناهگاهش، طبیعت، فرار میکند. اما هرچقدر که ایمان و اخلاقش به او میگوید که کار درستی انجام داده، تروماهای نسلبهنسل او در همه جا او را دنبال میکند. و پایان به عنوان رستگاری میآید.