عملکرد داستان در زمان کریسمس اتفاق میافتد، زمانی که معمولاً معجزات غیرقابلباور به زندگی میآیند. داستان با ماشا - پزشک آینده و در عین حال دانشجوی مشتاق دانشگاه پزشکی، بهترین دوستش لیلکا - خانمی رنگارنگ و کاریزماتیک که همیشه در جستجوی مرد زندگیاش است، و پدربزرگ ماشا، آندری ایوانوویچ، که تنها خویشاوند اوست - نقاش آماتور مهربان اما عمیقاً غمگین آغاز میشود. قهرمانان زندگی عادی خود را با نگرانیها و خندههایشان میگذرانند تا اینکه در شب کریسمس تماس تلفنی دریافت میکنند... سه عمه که خود را به عنوان خویشاوندان دور معرفی میکنند، از ورودشان در عرض یک ساعت خبر میدهند. با ورود آنها، داستان به طرز شگفتانگیزی دگرگون و به نوعی جادویی میشود.