مارگا، که در میانه یک بحران زناشویی با شوهرش دانیل است، تصمیم میگیرد چند روزی را به تنهایی در خانه قدیمی خانوادهاش بگذراند. وقتی به آنجا میرسد، شروع به حس کردن پدیدههای عجیب و ترسناکی میکند: یک موجود نامرئی به نظر میرسد که اطلاعات زیادی درباره او دارد، از جمله اینکه او با کارلوس، یک دوست قدیمی از دانشگاه، رابطه دارد. مارگا از کارلوس باردار شده و در روزی که قرار است سقط جنین مخفیانهای انجام دهد، آن موجود اجازه نمیدهد او از خانه خارج شود. در آستانه جنون، مارگا یک درگاه در خانه پیدا میکند که به واقعیت دیگری منتهی میشود. در این واقعیت، خود دیگرش زندگی میکند و او در واقع سعی دارد به خودش هشدار دهد که چیزی وحشتناک در حال وقوع است، مگر اینکه تصمیمی بگیرد...