دنیز که پر از زندگی است و شادی را در اطرافش میپراکند و بهترین دوستش امره وقتی کودکان هستند با هم قولی میدهند که هرگز از هم جدا نشوند و در سرزمینی از رویاهای ساختهشان زندگی کنند. جم که همیشه از تصمیمگیری خود اجتناب میکرد و با گذشتهاش دست و پنجه نرم میکرد، به دلیل اصرار نامزدش ازدواج میکند. زندگی دنیز با سکته ناگهانی امره به هم میریزد. برای کمک به بهبود دوستیاش دنیز با همراهی جم سفری جادویی و امیدبخش را آغاز میکند. رشد عاطفی آنها در سفر و گرده جادویی فرایز، آنها را به ماجرهای جدیدی در بازگشت به استانبول میبرد.