در نوردستینای، شهری کوچک در بیلابرزی قاحق در برزیل، کارینا نوجوان رویای بازیگری دارد و می خواهد به جهان سفر کند. پیش از از دست دادن عشقش، پسر دانا زاره، آنتونیو، نخستین گام را در یک کاروانی خمیده به سوی آینده برمی دارد تا دنیا را به کارینا نشان دهد. آنتونیو از شهر می رود و در یک برنامه تلویزیونی اعلام می کند که به سفری فوق العاده وارد می شود؛ سفری به آینده از میدان نوردستینا. داستانی که در آن رویا با واقعیت در تقابل است و شرایط جغرافیایی و سیاسی برای زندگی مانع ایجاد می کند و عشق به عنوان عامل تبدیلگر عمل می کند.