سولکشاناعی دیوی بیوا بازرگان ثروتمند و زندگی پرزرق و برق و شلوغی دارد با تنها پسرش راوی و دائی اش بالوات در حال رفتن از خارج است به وی گفته می شود راوی دچار حادثه شده و کشته شده این خبر او را نابود می کند اما به زودی بهبود می یابد سپس سال ها بعد با جوانی به نام ارون Kumar برخورد می کند که توانسته کیف او را از سارق بازگرداند سولک شانا متوجه می شود او بیکار است و روزی چند روزی گرسنه است تصمیم می گیرد به او کار بدهد بدون این که بداند ارون در واقع دانه دروغی است که برای به ارث بردن دارایی و پولها می کوشد کارهای دیگر زمانی آغاز می شود که زنی به نام سیما و عموش وارد زندگی او می شوند برای دلیری انگیز