در تابستانی در جزایر ساختهشدهٔ کبکی، ماریو و سیمون دو برادر هستند که در دهکده ماهیگیری با مادرشان زندگی میکنند. ماریو ده ساله است، بیصدا و دارای روحیهای اوتیستی. او از واقعیت جداست و در جهانی سورئال زندگی میکند که تنها برادر بزرگش سیمون و کانَتیای جیبیشان با او شریکند. ماریو با برادر بزرگش سیمون رابطهای نزدیکی دارد و به او عشق و توجه دارد. سیمون داستانهای شوالیههای عربی را برای ماریو میخواند، او را در لباس شیخ میپوشاند و جنگهای تخیلی در قلعهای به سبک عربی که آنها ساختهاند، اجرا میکنند. همه چیز زمانی تغییر میکند که هلِن، گردشگر جوانی زیبا بین دو برادر میآید. سیمون عاشق میشود و به مرور زمان از برادرش دل میبرد تا با او وقت بگذراند. ماریو احساس رد شدن میکند و میفهمد چه چیزهایی از کینه و حسادت وجود دارد. او مجموعهای از اتفاقات را رقم میزند که به فاجعه منجر میشود.