دو زن عاشق یک مرد در دنیایی با چشماندازهای کم هستند. در بوداپست، لیلیوم یک "شخصیت عمومی" است، یک شیاد که به عنوان فروشنده کالسکه کار میکند و مورد عشق صاحب کالسکه با تجربه و یک خدمتکار جوان و بیگناه قرار دارد. خدمتکار، ژولی، پس از قرار گذاشتن با لیلیوم شغلش را از دست میدهد؛ او به خاطر قرار گذاشتن با ژولی از کارش اخراج میشود. این دو عاشق به خانه عمه ژولی میروند؛ بیکاری او را ناتوان میکند و یک فرد فاسد محلی او را به سمت جرم وسوسه میکند. ژولی، که حالا رنگپریده است، حتی در بدخلقیهای لیلیوم به او وفادار است. در همین حال، یک بیوه ساکت، یک نجار، میخواهد با ژولی ازدواج کند. آیا برای ژولی و لیلیوم که عشقشان بیشتر از آنکه ایدهآل باشد، پرشور است، آیندهای در این دنیا وجود دارد؟